ســـــکوت تلخ.....

می خواهم اعتماد کنم ...

اما بد جایی دنیا آمده ام

زمین...

جایگاه مارهای خوش خط و خالی بود که هر روز مرا نیش

میزدند...!

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٢ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

بی تو دلم می‌گیرد
و با خودم می‌گویم
کاش آن یک بار که دیدمت
گفته بودم
که بی تو گاه دلم می‌گیرد...
که بی تو گاه زندگی سخت می‌شود
که بی تو گاه هوای بودنت دیوانه‌ام می‌کند
اما نمی‌گفتم
که این «گاه» ها
گهگاه
تمامِ روز و شب من می‌شوند
آن وقت بغض راه گلویم را می‌گیرد
درست مثل همین روزها...
نوشته شده در سه‌شنبه ۱٥ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

 

 

 

 

 

 

 

حوصـــله خوانــدن ندارم

حوصـــله نوشتــن هم ندارم

این همـــه دلتنـــگی دیگر نه با خــواندن کم می شود ، نه نوشـــتن...

دلـــم تو رامی خـــواهد!

فقــــط همــــین!

نوشته شده در دوشنبه ٢۳ آبان ۱۳٩٠ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

واقعا دوستت دارم

گرچه شاید گاهی

چنین به نظر نرسد

گاه شاید به نظررسد

که عاشق تو نیستم

گاه شاید به نظر رسد


که حتی دوستت هم ندارم

ولی درست در همین زمان هااست

که باید بیش از همیشه

مرا درک کنی

چون در همین زمان هاست

که بیش از همیشه عاشق تو هستم

ولی احساساتم جریحه دار شده است

با این که نمی خواهم

می بینم که نسبت به تو

سرد و بی تفاوتم

درست در همین زمان هاست که می بینم

بیان احساساتم برایم خیلی دشوار می شود

اغلب کرده تو ؛که احساسات مرا جریحه دار کرده است

بسیار کوچک است

ولی آن گاه که کسی را دوست داری

آن سان که من تو را دوست دارم

هرکاهی ؛کوهی می شود

و پیش از هر چیزی این به ذهنم می رسد

که دوستم نداری

خواهش می کنم با من صبور باش

می خواهم با احساساتم

صادق تر باشم

و می کوشم که این چنین حساس نباشم

ولی با این همه

فکر می کنم که باید کاملا اطمینان داشته باشی

که همیشه

از همه راههای ممکن

عاشق تو هستم

نوشته شده در پنجشنبه ۱٩ آبان ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

این روزا دلم واسه کسی تنگ شده که دستم بهش نمیرسه ..
دارم اذیت میشم اما این احساسو دوس دارم ..
عیبی نداره که نیستی،مهم اینه که هنوزخاطرت و خاطراتت با منه و واسم عزیزه ..
من پر روتر از اونم که از دوس داشتن تو دست بکشم ..
من و تو یه جا بهم میرسیم ..
مطمئنم و معتقد .
نوشته شده در جمعه ۸ مهر ۱۳٩٠ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

پایانم نزدیک...
می شمارد لحظه ها را به دقت...
تیک تاک...
کی فرو خواهد نشست این نفس...
ودر پس این تلاطم...
چشمانی مرا به آرامش می خواند..

نوشته شده در دوشنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

تنها نشستم
تازه بعد از این همه وقت یادم افتاد چقدر نیستی
چقدر توی این روزهایی که باید باشی نیستی
دلم گرفت برای همه ی این نبودن ها
برای اینکه می شد باشی و نیستی
نیستی
دلم گرفت
نوشته شده در جمعه ٢۱ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

 

نداشتن تو یعنی اینکه دیگری تو را دارد
نمی دانم نداشتنت سخت تر است یا تحمل اینکه دیگری تو را دارد...

 

 

نوشته شده در شنبه ۱۸ تیر ۱۳٩٠ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

 

ببار ای بارون ببار
با دلم گریه کن خون ببار
در شبهای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار
ای بارون
دلا خون شو خون ببار
بر کوه و دشت و هامون ببار
دلا خون شو خون ببار
بر کوه و دشت و هامون ببار
به سرخی لبهای سرخ یار
به یاد عاشقای این دیار
به کام عاشقای بی مزار
ای بارون

ببار ای بارون ببار
با دلم گریه کن خون ببار
در شبهای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار
ببار ای ابر بهار
با دلم به هوای زلف یار
داد و بیداد از این روزگار
ماه رو دادن به شبهای تار
ای بارون
ببار ای بارون ببار
با دلم گریه کن خون ببار
در شبهای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار
ای بارون
دلا خون شو خون ببار
بر کوه و دشت و هامون ببار
دلا خون شو خون ببار
بر کوه و دشت و هامون ببار
به یاد عاشقای این دیار
به کام عاشقای بی مزار
ای بارون

ببار ای بارون ببار
با دلم گریه کن خون ببار
در شبهای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار

ای بارون
با دلم گریه کن خون ببار
در شبهای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار
ای بارون

 

http://www.backupflow.com/g.htm?id=19975

 


 

 

پدرعزیزم سومین سالی که دیگه بین ما نیستی

 

 

فقط دلم می خواست بهت می گفتم خیلی خیلی دوست داشتم ودارم
 جای خالیت را بیشتراز همیشه احساس می کنم

نوشته شده در سه‌شنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

یک متن ساده را
صد بار می خوانم
و هیچ نمی فهمم اش!
نگو که رفتنت
عوارضی نداشت..

نوشته شده در چهارشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

گاهی وقتها دل تنگ میشوم نه برای تو

برای احساسی که با تو داشتم ..

.........

نوشته شده در جمعه ٢٠ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

حس تنهایی ... غریبی ...
مثل آنروزها که نبودی ...!!
حس کسی که ماه ها تمام ِ کوچه های بی چراغ ِ منتهی به تو را دوید
و کسی از او نپرسید که در سرش چه می گذرد
چه رسد به دلش!
خسته ام ...
در تمام این مدتی که گذشته

نوشته شده در شنبه ٧ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

از کسی که دوستش داری ساده دست نکش
شاید دیگه هیچ کسو مثل اون دوست نداشته باشی
 و از کسی که دوستت داره بی تفاوت عبور نکن
چون شایدهیچ وقت هیچ کس تو رو مثل اون
دوست نداشته باشه
.....
حالا فهمیدم که سکوتم بزرگترین اشتباهم بود
کـــــــــــــــــــــــــاش...

نوشته شده در جمعه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

در اندیشه آنچه کرده ام نیستم،

در اندیشه آنچه نکرده ام می باشم

نوشته شده در یکشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩٠ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

آن روزها
نگاهـت ، نـوازشت ، حتی بوسه هایت..
سیرم نمیکرد
این روزها ولی کم توقـع شده اَم
به شنیدن ِ صدایت یا دیدنت از دور
دل خوش میکنم.....
نوشته شده در جمعه ۱٩ فروردین ۱۳٩٠ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

بچه که بودم
موقع گرفتن عیدی از بابا
خدا خدا می کردم
دوتا باشه!
بزرگتر که شدم
دعا می کردم
بیشتر باشه!
اما حالا
فقط از خدا می خواستم
خودش باشه
----------
امسال سومین عید است که پدرم بین ما نیست
نوشته شده در یکشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

یکی هست تو قلبم که هر شب واسه اون می نویسم و اون خوابه
نمیخوام بدونه واسه اونه که قلب من این همه بی تابه

یه کاغذ یه خودکار دوباره شده همدم این دل دیوونه
یه نامه که خیسه پر از اشکه و کسی بازم اونو نمیخونه

یه روز همینجا توی اتاقم یه دفعه گفت داره میره
چیزی نگفتم آخه نخواستم دلشو غصه بگیره

گریه می کردم درو که می بست می دوستم که می میرم
اون عزیزم بود نمی تونستم جلوی راشو بگیرم

می ترسم یه روزی برسه که اونو نبینم بمیرم تنها
خدایا کمک کن نمی خوام بدونه دارم جون میکنم اینجا


سکوت اتاقو داره می شکنه تیک تاک ساعتِ رو دیوار
دوباره نمیخواد بشه باور من که دیگه نمیاد انگار

یه روز همینجا توی اتاقم یه دفعه گفت داره میره
چیزی نگفتم آخه نخواستم دلشو غصه بگیره

گریه می کردم درو که می بست می دوستم که می میرم
اون عزیزم بود نمی تونستم جلوی راشو بگیرم

یکی هست تو قلبم که هر شب واسه اون می نویسم و اون خوابه
نمیخوام بدونه واسه اونه که قلب من این همه بی تابه

یه کاغذ یه خودکار دوباره شده همدم این دل دیوونه
یه نامه که خیسه پر از اشکه و کسی بازم اونو نمیخونه
------

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

به که باید دل داد؟
به که باید پیوست؟
و به چشمان که باید خندید؟
به نسیم گذرا
به گل اطلسی و یاس سفید
به کبوتر حرم
یا به مهتاب خدا؟
به که باید پیوست؟
به عبور گل سرخ
یا به تکرار نگاه
یا صدای نفس چلچله ها
یا به یک برگ خزان دیده سرد؟
به که باید دل داد؟
به یکی مرد بزرگ
یا به یک کودک شیطان و شرور
یا به یک نغمه ی شاد؟
به که باید پیوست؟به یکی رود زلال
یا به یک رشته پیچیده کوه
یا به یک کوچ پر از عشق پرستوی قشنگ؟
به که باید خندید؟
به نگاه تر یک پروانه
یا به یک شعله ی مستانه ی شمع
یا به یک روشنی تار دل دیوانه؟
به که باید خندید ؟؟

نوشته شده در چهارشنبه ٤ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

 دو باره با من باش !
پناه خاطرم
ای دو چشم روشن باش !
هنوز در شب من آن دو چشم روشن هست
اگرچه فاصله ما
...چگونه بتوان گفت ؟
هنوز با من است
کجایی ای همه خوبی
تو ای همه بخشش
چه مهربان بودی و قتی که شعر می خواندی
چه مهربان بودی
وقتی که مهربان بودی..

نوشته شده در جمعه ٢٩ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

تنها نشستم
تازه بعد از این همه وقت یادم افتاد چقدر نیستی
چقدر توی این روزهایی که باید باشی نیستی
دلم گرفت برای همه ی این نبودن ها
برای اینکه می شد باشی و نیستی
نیستی
دلم گرفت

نوشته شده در چهارشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

بر خاک بخواب نازنین تختی نیست
آواره شدن حکایت سختی نیست
از پاکی اشک های خود فهمیدم
لبخند همیشه راز خوشبختی نیست
نوشته شده در یکشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

ازپشت میله ها ،لبهایم را ببوس
شاد بودن، تنها انتقامی است که میتوان از زندگی گرفت
از پشت میله‌ها
از پشت این قفس تنگ
و بس عبوس
لبهای تشنه را
لبهای غنچه گشته ی من را
با تمام وجودت ببوس‬

نوشته شده در یکشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٩ساعت ٢:٤٠ ‎ق.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

کاش می شد تو را واژه کرد

و بگونه ای دگر تو را یاد کرد

نوشته شده در پنجشنبه ۸ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

عادت ها زیستن در لحظه ی حال را دشوار می سازند ...

نوشته شده در سه‌شنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

اگر می دانی در این دنیا کسی هست که با دیدنش رنگ رخسارت تغییر می کند و صدای قلبت آبرویت را به تاراج می برد مهم نیست که او مال تو باشد مهم این است که فقط باشد ، زندگی کند ،لذت ببرد و نفس بکشد .

و تو  . . .

درسته که دیگه مال من نیستی

ولی من به همین بودنت راضیم

نوشته شده در دوشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

خانه خراب تو شدم،به سوی من روانه شو
سجده به عشقت میزنم،منجی جاودانه شو
ای کوه پرغرور من،سنگ صبور تو منم
ای لحظه ساز عاشقی،عاشق با تو بودنم
روشن ترین ستاره ام،میخواهم- میخواهمت
تو ماندگاری در دلم،میدانمت - میدانمت

ای همه وجود من،نبود تو نبود من

<< بیاد کسی که همیشه جای خالی شو احساس میکنم >>

نوشته شده در سه‌شنبه ٩ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

حضورهیچکس در زندگی آدم اتفاقی نیست،
خداوند درحضور رازی نهان کرده برای کمال ما ،
خوش آن روزی که دریابیم راز این حضور را

نوشته شده در پنجشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٢:٤٦ ‎ق.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

هنوز هم نمی ‌دانم
هر سال که می ‌گذرد
یک سال به عمرم اضافه می شود
یا یک سال ازعمرم کم می شود!

نوشته شده در دوشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸٩ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

ببار ای بارون ببار
با دلم گریه کن خون ببار
در شبهای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار
ای بارون
دلا خون شو خون ببار
بر کوه و دشت و هامون ببار
دلا خون شو خون ببار
بر کوه و دشت و هامون ببار
به سرخی لبهای سرخ یار
به یاد عاشقای این دیار
به کام عاشقای بی مزار
ای بارون

ببار ای بارون ببار
با دلم گریه کن خون ببار
در شبهای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار
ببار ای ابر بهار
با دلم به هوای زلف یار
داد و بیداد از این روزگار
ماه رو دادن به شبهای تار
ای بارون
ببار ای بارون ببار
با دلم گریه کن خون ببار
در شبهای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار
ای بارون
دلا خون شو خون ببار
بر کوه و دشت و هامون ببار
دلا خون شو خون ببار
بر کوه و دشت و هامون ببار
به یاد عاشقای این دیار
به کام عاشقای بی مزار
ای بارون

ببار ای بارون ببار
با دلم گریه کن خون ببار
در شبهای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار

ای بارون
با دلم گریه کن خون ببار
در شبهای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار
ای بارون

http://www.backupflow.com/g.htm?id=19975
----------------------------------------------------------
پدرعزیزم دومین سال ِکه دیگه بین ما نیستی

فقط دلم می خواست بهت می گفتم خیلی خیلی دوست داشتم ودارم
الان جای خالیت را بیشتراز همیشه احساس می کنم
این روزا خیلی بهت نیاز دارم
کاش پیشم بودی و راهنماییم میکردی
.....

کاش قدرعزیزامونو بیشتربدونیم چون وقتی دیربشه کاری نمیشه کردوپشیمونی هیچ سودی نداره

نوشته شده در شنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

دنیا آنقدر وسیع هست که برای همه مخلوقات جایی باشد پس به جای آنکه جای کسی رابگیریم تلاش کنیم جای واقعی خود را بیابیم.

نوشته شده در دوشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

غریبه
آنقدرعرض کوچه رادرانتظارت قدم زدم

که یادم رفت کدام طرف کوچه بن بست بود

حالا ازهرطرف که بیایی دیگرفرقی نمیکند

نوشته شده در یکشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

وقتـی هیچ چیــزاین دنیاجـدی نیســت،
من چرا انقدرجـدی دارم دست و پـا میزنم !؟

تا ١٠ روز دیگه رفتم

نوشته شده در چهارشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

به انتهای شب که می رسم

چیزی در درونم

انگار می میرد

آرام آرام ...

و خیالم کشیده می شود

در تاریکی

به یاد تو

زمان می گذرد

و من

همچنان برای تو می نویسم

نوشته شده در پنجشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

مرا می فهمی
من تو را می خواهم
وهمین ساده ترین قصه یک انسان است
تو مرا می خوانی
من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم
و تو هم می دانی تا ابد در دل من می مانی

نوشته شده در پنجشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

نداشتن تویعنی اینکه دیگری تو را دارد....

نمی دانم نداشتنت سخت تر است

یا تحمل اینکه دیگری تو را داشته باشد

.....

نوشته شده در شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

نمی خواهم
چنان دلگیرم از دنیا، که خود را هم نمی خواهم
به این زخم دل خونین دگر مرهم نمی خواهم
همه نامهربانانند در این دنیای پرتزویر چنین شد حاصل عمرم
که جز مرگم نمی خواهم

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

رنج هست، مرگ هست، اندوه جدایی هست،
اما آرامش نیزهست، شادی هست، رقص هست،
خدا هست.
زندگی، همچون رودی بزرگ، جاودانه روان است.
زندگی همچون رودی بزرگ که به دریا می رود،
دامان خدا را می جوید .
خورشید هنوز طلوع میکند
فانوس ستارگان هنوز از سقف شب آویخته است :
بهار مدام می خرامد و دامن سبزش را بر زمین می کشد :
امواج دریا، آواز می خوانند،
بر میخیزند و خود را در آغوش ساحل گم میکنند.
گل ها باز می شوند و جلوه می کنند و می روند .
نیستی نیست.
هستی هست .
پایان نیست.
راه هست.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

شرح حال شب رفته ام را نپرس
بی گمان مرهم نمی شوی
فقط جای خالی ات را
وسیع وسیع تر می کنی ...

نوشته شده در شنبه ٧ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

امسال دومین بهار از نبودن پدرعزیزم میگذره
هرچی داریم به عید نزدیک میشیم دل من بیشتر می گیره
چون دیگه صدای مهربون پدرم نمی شنوم
دیگه صدای خنده های پدرمو فقط باید تو ذهنم تجسم کنم
این آخرین تبریک سال نوی پدرم برای من بود

*****************

تاوقتی بود،ندیدمش

وقتی که گفت،نشنیدمش

زمانی دیدم،که نبود

هنگامی شنیدم که نگفت

بهار را دربهار پاس بداریم

ودیدنی را قبل ازاینکه نباشد ببینیم

وشنیدنی را قبل  از سکوت بشنویم

ببینیم و بشنویم و بهاری باشیم 

*********

نوشته شده در جمعه ٢۸ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

دوباره واژه سفر را در قاب تنهایی اتاق
خاطراتم میخکوب میکنم    
سرزمین خشک خاطره یخ زده وفرسوده شده
زندگیم بوی غربت و بی قراری گرفته
رفاقتها پوچ وتوخالیست
وحال کوچ ِ تبلورزندگیست
باید رفت و
به اندازه تمام تنهایی ها
 فریاد را
 در آغوش کشید
باید رفت و....

دارم میرم به شهر خاطره ها
........

نوشته شده در یکشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

قطار می رود....
تو می روی.....
تمام ایستگاه می رود............
و من چقدر ساده ام که سالهای سال ،در انتظار توکنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام!!

                                                                        (قیصرامین پور)

نوشته شده در سه‌شنبه ٤ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

قبول نیست!
این بارتو چشم بگذار
من فراموشت می کنم
فقط تا صد بشمار،آهسته آهسته
راستی ،
من بازی را خوب نمی دانم،
خودم را باید پنهان کنم یا گذشته را ؟
تورافراموش کنم یا خاطره را ؟
این بازی کی تمام می شود؟؟؟

نوشته شده در شنبه ۱ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

سکوت و نگاه را با هم
یکی میکنم
فریادی میشود بی صدا
می شنوی
فریاد بی صدا را
فریادی که با تمام سکوتش
فقط یک چیز می گوید
......

نوشته شده در چهارشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

بی تو ترک برداشتم

و به هر بهانه ای

دلم می شکند

گاهی گم می شوم

پشت پنجره ها

و سکوتم را

بغض می کنم

تا نشنوند

صدای شکستنم را

نوشته شده در پنجشنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

خواهم تو شوی،محبوب دلم
                  چون نرگس من، دیوانه ی من
                                روید رخ من،سویت ره من
                                            هستی چوبهشت،کاشانه ی من
                                             پروانه ی من،پروانه ی من
                              بی توچه کنم،مستانه ی من
                آوای تو شد،هم نغمه ی من
ای لاله ی من،بردی دل من
                 پروانه ی من،پروانه ی من
                                بی تو چه کنم،مستانه ی من
                                               آوای تو شد،هم نغمه ی من
                                                             ای لاله ی من،بردی دل من

parvaneh

نوشته شده در پنجشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

......

عادت ها زیستن در لحظه ی حال را دشوار می سازند...

...

نوشته شده در شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

گاه برای ساختن باید ویران کرد،
گاه برای داشتن باید گذشت
وگاه دراوج تمنا باید نخواست
....
..
.

نوشته شده در سه‌شنبه ٦ بهمن ۱۳۸۸ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

من با خاطرات تو زنده خواهم ماند
چه غمگین است این رفتن واین روزهای سرد تنهایی
شاید باورنکنی،
از من همین کلمات که با شوق به سوی تو پر می کشند باقی میماند
و زبانی که هیچ گاه آخرین حرفهایم را به تو نمی تواند بگوید
تمام دغده هایم این است که آیا بعد ازاین دوری می توانم همچنان با توسخن
بگویم یا نه؟
آیا دستی برای نوشتن ودلی برای تپیدن خواهم داشت یا نه؟
میدانم که خسته ای اما دوست دارم اجازه دهی کلماتم زمانی روبرویت بنشینند
ونگاهت کنند تا به حقیقت این جمله را دریابی که
می گویند:مرا ازیاد خواهی برد؟
نمی دانم ولی می دانم از یادم نخواهی رفت...

نوشته شده در یکشنبه ٤ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

وقتی که در کنارم هستی آرزوم این که این آخرین باری باشه که در کنارت هستم و تو رومیبینم
اما وقتی نیستی آرزوم این که این آخرین باری باشه که بی تو بودن رو تجربه
میکنم

نوشته شده در چهارشنبه ۳٠ دی ۱۳۸۸ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

تا توهیچ فاصله‌ای نبود
تا تو فقط من بودم
و از تو فقط من مانده بودم
هرجا که خالی بود تو بودی
و هرچه که پُر بود، شبیه دل من بود
اما تا تو یک دل هم یک دل بود
من برای این دل کم بودم
اما تو هیچ نبودی حتی کم

نوشته شده در جمعه ٢٥ دی ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

از این تکرار واژه هاخسته شدم...
از تکرار لحظه ها نیز...
خسته ام...
از هیاهوی آدمها...
از حس بودن...
لبریز شدن از خود..
خسته ام از نگاههای تکراری...
خسته ام...
از آشفتگی این روح سرگردان...
دنیا...
لحظه ای بایست....
بگذار نفسی تازه کنم...
خسته ام...

از خودم بیشتر از همه چیز خسته ام...

نوشته شده در یکشنبه ٢٠ دی ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

همه اینور رو اونورمیرفتن...
خیلی ها جیغ می زدند....
بعضی ها گریه می کردند...
من که چیزی نمی فهمیدم.
با خودم فکرمیکنم که ممکنه چه اتفاقی افتاده باشه.
از یکی می پرسم چی شده؟ جوابم رو نداد، یعنی اصلا متوجه سوالم نشد.
یه خانم خیلی شدیدتر ازهمه گریه می کنه.
می رم جلو میگم چی شده؟
بهم یه نگاه میکنه،گریه اش برای چند ثانیه قطع شد ولی دوباره شروع کرد به گریه کردن.
به نفس نفس افتاده، انگار خیلی وقت که داره گریه می کنه.

یه بغض تو گلوم گیر کرده، انگار بدون اراده گریه ام داره میاد
نه دیگه نمی تونم جلو گریه ام رو بگیرم.
شروع میکنم به گریه کردن...
داد می زنم که چی شده؟
هیچ کس بهم جواب نداد
جز همون خانم.....
اون موقع تازه عمق فاجعه رو فهمیدم
که یک از نزدیکانمو مامورا گرفتن....
تازه فهمیدم که براش چه اتفاقی افتاده
که گرفتار قفس شده....
که اسیرش کردن....
که بی گناه حبس شده.....
که شاید دیگه نبینمش....گریهگریه

هنوزم وقتی یادم میاد نمی تونم جلوی اشکامو بگیرم گریهگریه
حتی برای یکبار ،دیگه نمی تونم تصور کنم
خدا ممنوم ازت که بزرگیتو نشونم دادی
شاید باورش سخت باشه ولی واقعا من خدارو از نزدیک احساس کردم
خدایا ممنونم ازت بخاطر دعاهامو که بیجواب نذاشتی
خدایا ممنونم....

که آزاد شد،که آزادش کردی 

نوشته شده در چهارشنبه ۱٦ دی ۱۳۸۸ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

      آخر گذشت
      آن زمان کهنه ی دیدار
      رفت آن ثانیه های پر هیاهو
      شکست آن لحظه های زیبا
      و تو ، چه ساده گذشتی از این همه احساس

نوشته شده در چهارشنبه ٩ دی ۱۳۸۸ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

      روزی آمدی
      زندگی کردی و لحظه ها گذشت
      و آنگاه که رفتی
      کوله باری از خاطرات تو باقی ماند برایم
      هر چند خاطره انگیز بود لحظه به لحظه ای که در کنارم بودی
      اما اکنون دلتنگم از نبودنت

نوشته شده در چهارشنبه ٩ دی ۱۳۸۸ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

به چشمی نگاه نکن اگه دروغ خواهی گفت

به کسی سلام نده اگه خداحافظی در پیش است

دست کسی را نگیر اگه رها خواهی کرد

به کسی نگو دوستت دارم

اگه دیگری در فکرت است ...

نوشته شده در دوشنبه ٧ دی ۱۳۸۸ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

ای کوه پرغرورمن سنگ صبورتومنم
ای لحظه سازعاشقی عاشق باتوبودنم
پس بده عشقمو تابرم من واسه جدایی حاضرم
که من تنها،توبی دردی چراخون به دلم کردی؟
یه زندگی فدای توشد فدای لحظه های توشد
بذاربرم فراموشت کنم عزیزم
می خوام برم شاید بتونم تو خاطرت زنده بمونم
تا ترک آغوشت کنم عزیزم
دل من دیگه تورولایق عشق نمی دونه
دل من خسته شده نمی کشه نمی تونه
تویه خوابی تمومش کن بذارواسه چشای من
ازاین راه پرازچاله دیگه بریده پای من

نوشته شده در پنجشنبه ۳ دی ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

پروردگارا!
آرامشی ده تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییربدهم
کمکم کن تغییردهم آنچه را که میتوانم تغییربدهم
بینشی ده تابتوانم تفاوت این دوراازهم تشخیص بدهم
فهمی ده تا بتوانم قبول کنم دنیا و مردم آن نباید اون جوری  باشن که من دلم میخواهد

نوشته شده در دوشنبه ۳٠ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

می بینی
تو چه آرام می گذری ازکنارتنهاییم
نیم نگاهی ولبخندی
به نشانه دوستی
یا رسم وعادت دیرین
برای تسکین قلب من است یا افکار خودت
نمی دانم!!!!
هر چه هست
قلب مرا به آتش می کشاند
چشمانم را می سوزاند
لبانم را قفل می کند.
همین . . .

نوشته شده در شنبه ٢۸ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

دیدی تا حالا اگر کسی رو دوست داشته باشی دلت نمیاد اذیتش کنی؟
دلت نمیاد شیشه دلش رو با سنگ زخم زبون بشکنی؟
دلت نمیاد ازش پیش خدا شکایت کنی حتی اگر بره و همه چیزو با خودش ببره...
حتی اگر از اون فقط های های گریه ی شبانت بمونه و عطر اخرین نگاهش...
حتی اگر بعد از رفتنش پیچک دلت به شاخه نازک تنهایی تکیه کنه دیدی؟
هر گوشه و کنار شهر هر وقت کسی از کنارت رد میشه که بوی عطرش رو میده چه حالی میشی؟
برمیگردی و به اون رهگذر نگاه میکنی تا مطمئن بشی خودش نبوده

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٤ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

من چی میخوام؟؟
میدونید اینکه حتی من خودم نمی تونم با خودم کناربیام خیلی جالبه
من حتی خودم نمی دونم چی میخوام ازدنیایی که براخودم ساختم
"ازاطرافیانم"از زندگیم".........
نمی دونم شایدم نمی خوام بدونم که دارم چیکارمیکنم ودوروبرم چه خبره
چه اتفاقاتی داره میافته ویا قراره بیافته
یه جورایی دلم می خوادازهمه چیزوهمه کس وهمه جا دورباشم
وقتی  دوست عزیزم ازم پرسید چراانقدردلتنگی وتنها
باورکنید جوابی نداشتم بدم
چون خودم هنوزنمی دونم
شایدم..

نوشته شده در شنبه ٢۱ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

زندگی همیشه یکنواخت نیست...
گاهی رکود...گاهی فراز...
زندگی یه دریاست...
تو هم جز اونی...پس لازم نیست دنبالش بگردی...
دریای زندگیت.
اگه...متلاطم شد..
اگه...طوفانی شد..
اگه...ابری و یا صاف صاف بود...
توکل کن به اونی هر وقت صداش زدی...
جوابتو داده...

نوشته شده در پنجشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

 نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٧ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

 در امتداد نگاه تو
لحظه های انتظار شکسته می شود
و بغض تنهایی من
مغلوب وجود تومی شود

نوشته شده در یکشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

این روزها
چشم های من خسته است
گاهی اشک ، گاهی انتظار
این سهم چشم های من است

نوشته شده در شنبه ۱٤ آذر ۱۳۸۸ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

عشق من بمون

عشق من بمون دلواپسم نذار 
بی تو نمی گذره این روزو روزگار 
من با تودلخوشم وقتی کنارمی  
وقتی تویارمی دارو ندارمی
 
   
عشق من بمون دلواپسم نذار 
بی تو نمی گذره این روزو روزگار
عشق من بمون عشق من بمون
عشق من بمون بازبامن بخون
این ترانه پاک مهربون
من با تودلخوشم وقتی کنارمی
وقتی تویارمی  دارو ندارمی
عشق من بمون دلواپسم نذار 
بی تو نمی گذره این روزو روزگار
عشق من بمون عشق من بمون
می دونم نیستم سرپیمونم
می دونم عشقم شده زندونت
می دونم عشقم شده زندونت
عشق من بمون دلواپسم نذار
بی تو نمی گذره این روزو روزگار
من با تودلخوشم وقتی کنارمی
وقتی تویارمی دارو ندارمی
عشق من بمون عشق من بمون

http://www.semahal.net/g.htm?id=26613

 

نوشته شده در جمعه ۱۳ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

آن کس که می گفت دوستم دارد عاشقی نبود که به شوق من آمده باشد
رهگذری بود که روی برگهای خشک پاییزی راه می رفت و
صدای خش خش برگها همان آوازی بود که
من گمان می کردم می گوید : دوستت دارم . . .
ما لحظات راسپری کردیم تابه خوشبختی برسیم
دریغ که خوشبختی لحظاتی بود که سپری کردیم.

نوشته شده در جمعه ۱۳ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

 ”امشب برای تومی نویسم
برای تویی که دیگر نیستی
حتی در لحظه هایم هم دیگرحضور نداری
فقط همیشه درذهنم آرام آرام پرسه می زنی
هنوزازیاد نبرده ام که ساعتها باهم به تماشای اشکهای مرغ عشق تنها می نشستیم
همیشه می ترسیدم تنها شوم
مثل همان مرغ عشق تنها
وتو رفتی و من تنها شدم
و حالا کسی به تماشای اشکهای من نمی نشیند
تو نگاهت را از من دریغ کردی
همان برایم بس بود که زنده بمانم“

نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

 از بس که آسمان دلم ابریست تمام خاطراتم نمناک شده است نمی دانم چرا؟
دریا را هم که دیدم به یاد تو افتادم روی ماسه های ساحل نوشتم
اگر طاقت شنیدن داری من شهامت گفتن دارم دوباره به دریا نگاه کردم
باز برگشتم این بار روی ماسه ها نوشتم دوست دارم

تنها ترین دلم گرفت از این همه سکوت
چرا؟ مرا نمی خوانی دلم گرفت از این همه تنهایی
چرا؟ نمی آیی ...چرا گریه نکنم؟
وقتی که جمعه به غروب می رسد چه هفته هایی که بی تو رفتند
و چه هفته هایی که بی تو می آینداینجا شمعی رو به خاموشیست
و این خانه پر است از آه آه!!
که انتظار هم به ستوه آمده از کدام کوچه خواهی آمد؟
کدام روز؟ دلم گرفت از این همه دیوار
که مرا از تو دور می کند دلم گرفت از این همه کوچه
که بن بست است بگذار سر راهت تنها ترین منتظر باشم
تا تو هم تنها ترین خاطره سبز من باشی

نوشته شده در یکشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸۸ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

به خواب خواهم رفت.
چشمهایم را خواهم بست
و چهره ام را به سمت دیوار خواهم گرداند
وفکرخواهم کرد
و فکرخواهم کرد
و به تو فکر خواهم کرد ....
بی تو دچار بی رنگی شده ام...!
کاش برای همیشه روحم در رنگها شسته میشد
کاش غروب آفتاب میشکست و رنگین کمان را می نوشیدم .
کاش ...

نوشته شده در جمعه ٢٢ آبان ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

فاصله گرفتن ازآدم هایی که دوستشان داریم بی فایده است...
زمان به زودی نشان خواهد داد جانشینی برای آنها نیست
غریب است دوست داشتن.
وعجیب تر از آن است دوست داشته شدن...
وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ....
ونفس‌ها وصدا ونگاهمان در روح  جانش ریشه دوانده ؛
به بازیش می‌گیریم.
هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر،
هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر .
تقصیرازما نیست ؛
تمامیِ قصه هایِ عاشقانه،
اینگونه به

گوشمان خوانده شده‌اند

نوشته شده در دوشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

 وقتی در شب راه می رفتم

و در جستجوی پناهگاه گرمی بودم

از کنارم گذشت

گفتم:

هی نگاه کن! روی چشم هایت دانه های برف ریخته است...

و او گفت:

این برف نیست

پرهای بالشی است که خدا در آسمان تکانده است...

و سپس لبهای خندانش را گشود

تا برفی را فوت کند

و ما هردو خندیدیم

بعد به چشمانش نگاه کردم

و دیدم که چشمانش ، گرمترین پناهگاه جهان است...

شل سیلوراستاین

 

نوشته شده در شنبه ۱٦ آبان ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

من به تنهایی زاده شدم

به تنهایی خواهم زیست

تا آرزویم را  باور کند

چشم بر نمی دارم از آسمان

ستاره ای را نشان کردم

در آسمان بختم

که تنهاست

بی تو

در یک دالان تاریک جدا

من

مرگ را از پیش میدانم

در یک دالان تاریک رها

مرا با خدا کاری نیست

من به تنهایی زاده شدم

به تنهایی خواهم زیست

در دالان تاریک رها

پشت به گلستان شما

رو به هیچستان خدا

من

مرگم را از پیش می دانم

نوشته شده در پنجشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸۸ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

 خوشبختی را دیروز به حراج گذاشتند
 حیف من زاده ی امروزم
خدایا جهنمت فرداست
پس چرا امروز میسوزم ؟

 

واقعا حکایت منم همین شده

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۸ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

چیه دلم گرفتی
واسه چی داری گریه می کنی
چیه دلم شکستی
واسه کی داری گریه می کنی
چیه دلم غریبی
چی دیدی داری گریه می کنی
میگی گذاشته رفته
اونی که مثل نفس تو بود
می گی دلت رو شکسته
اونی که همه کس توبود
می گی دیدی نمونده
پای همه حرفای که زده بود

" " "
دل من می دونم داری دیوونه میشی اما باز بی خیالش
دل من داری ویرونه میشی اما باز بی خیالش

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٢ آبان ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

می دانم روزی از کوچه دلتنگی هایم گذر خواهی کرد.

من آن روز٬ کوچه را با اشک هایم آب خواهم داد

تا؛ بوی خوش آمدن یار همه را با خبر کند؛

 و به انتظار دیرینه ی من پایان دهد.

 من تو را٬ عشقت را٬ حتی دوست نداشتن هایت را٬

در سینه ام٬ در خیالم و در روحم حبس خواهم کرد

نوشته شده در یکشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

نمی خواهم
چنان دلگیرم از دنیا، که خود را هم نمی خواهم
به این زخم دل خونین دگر مرهم نمی خواهم
همه نامهربانانند در این دنیای پرتزویر چنین شد حاصل عمرم
که جز مرگم نمی خواهم

نوشته شده در جمعه ۸ آبان ۱۳۸۸ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

 روزی با خودم فکرمی کردم
اگر او را با دیگری ببینم
شهررابه آتش می کشم...
ولی امروزحاضر نیستم
کبریتی روشن کنم
تا ببینم اوکجاست!!!

نوشته شده در چهارشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

من وتوما بودیم،همراه وهمگام،همبغض وهمصدا،

همپا وپا به راه ... تواما دلت با من نبود!

درتقسیم ِآن همه علاقه ،«رفتن» سهم ِ سادۀ تو شد

و«ماندن» سهم ِدشوار ِدست‌هایِ تنهایِ من

نوشته شده در دوشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

 شرمنده ام
گفته بودم
دست بردیوار دور آن وردریا می زنم
و تا هزاره ی شمردن چشم می گذارم
گفته بودم
غبارقدیمی تقویم را
ازشیشه های شعر وخاطره پاک نمی کنم
گفته بودم
صدای سرد سکوت این سالها را
با سرود و سماع ستاره بر هم نمی زنم
اما دوباره دل دل این دل درمانده
تو را میهمان سایه گاه ساکت کتاب و کاغذ کرد
هی
همیشه همسفر حدود تنهایی
بگذار که دفتر دریا هم
گزینه یی از گریه های گاه به گاه من باشد

نوشته شده در یکشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸۸ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

 صبرکردن دردناک است،وفراموش کردن دردناکتر،

ولی ازاین دو دردناک تراین است

که ندانی باید صبر کنی یا فراموش . . .

نوشته شده در پنجشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

 

زخمای روی دل من یکی دو تا نیست
واسه زخم تازه دیگه جایی نیست
داشتم فراموشت میکردم دیگه تورو
تورو خدابرو

این دل دیگه مال تونیست
دنبالش نیا مال تونیست
از همون راهی که اومدی برگرد
این دل دیگه مال تونیست

فکر کردی که اگه بری تا کی میشینم پای تو
سخت بود فراموشت ولی کسی اومد به جای تو
یه فرشته ی واقعی نقاب به چهرش نمیزد
اون اصلا مثل تو نبود زخمی به قلبم نمیزد
عکساتو آتیش زدمو عشقتو کشتم تو دلم
دیگه اجازه نمیدم بازی کنی با این دلم
این دل دیگه نمیخوره این باردیگه گول تو رو
حتی دیگه حاضرنیستم بیارم به زبون اسم تو رو
زخمای روی دلم یکی دوتا نیست
واسه زخم تازه دیگه جایی نیست
داشتم فراموش می کردم دیگه تورو
تو روخدا برو

نوشته شده در پنجشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

  آن کس که می گفت دوستم دارد عاشقی نبود که به شوق من آمده باشد
رهگذری بود که روی برگهای خشک پاییزی راه می رفت و
صدای خش خش برگها همان آوازی بود که
من گمان می کردم می گوید : دوستت دارم . . .
ما لحظات راسپری کردیم تابه خوشبختی برسیم
دریغ که خوشبختی لحظاتی بود که سپری کردیم.

نوشته شده در پنجشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸۸ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

این دردهم
انگارعادتم شده
دلتنگی هم نمی کنم
دیگرازنبودنت
سردم نمی شود
گریه هم نمی کنم
آرام گرفته ام
خنده به لبانم بازگشته
می بینی حالا که رفته ای
چه زودروزهامی گذرد
من دیگر به روزهای
با توبودن فکرنمی کنم

نوشته شده در پنجشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸۸ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

بعد ٢ سال دوباره برگشتم

دلم خیلی برای این وبلاگم تنگ می شد

متاسفانه پسوردشم فراموش کرده بودم تا امشب که یادم اومد

دیگه می خوام همیشه این وبلاگو به روزکنم

نوشته شده در پنجشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸۸ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

قصه نیستم که بگویی

نغمه نیستم که بخوانی

صدا نیستم که بشنوی

یا چیزی چنان که ببینی

یا چیزی چنان که بدانی

من درد مشترکم

مرافریادکن.

نوشته شده در چهارشنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٧ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

گل من

چشمهایم را می بندم

و زیرلب آرام آرام زمزمه می کنم :

گل من !

زندگی ،‌بدون روزهای بد نمی شود؛ بدون روزهای اشک و درد وخشم وغم .

اما ،‌روزهای بد،همچون برگهای پاییزی ،شتابان فرو می ریزند ،و درزیرپاهای تو،

اگر بخواهی،استخوان می شکنند،‌ودرختْ استوارومقاوم برجای می ماند.

گل قشنگ من !

برگهای پاییزی،بی شک،درتداوم بخشیدن به مفهوم درخت و مفهوم بخشیدن به

تداوم درخت،سهمی ازیاد نرفتنی دارند ....

طعم حرفات هنوزشیرینه .

چه سخته با توبودن وتنها موندن

چشمام رومی بندم

سکوت می کنم ....سکوت

و مزه شورقطرهای بی تاب،دهان خشکم رابه ضیافت می خواند

چشمهایم هنوزبسته است

باور کن

نوشته شده در یکشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸٧ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

دلم گرفت ازآسمون
هم اززمین هم اززمون
توزندگیم چقدرغمه
دلم گرفته ازهمه
ای روزگارلعنتی
تلخه بهت هرچی بگم
من به زمین وآسمون
دست رفاقت نمی دم
امشب ازاون شباست که من
دوباره دیونه بشم
تو مستی وبی خبری
اسیره میخونه بشم
امشب ازاون شباست که من
دلم می خواد داد بزنم
تو شهراین غریبه ها
دردم وفریاد بزنم

نوشته شده در پنجشنبه ٦ دی ۱۳۸٦ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

هرگز نمي بخشمت

گمانم اين بود که اگر به دستانت تکيه کنم پشتم به کوه است
چه تصور ابلهانه اي،باورم نميشد که روزي با دست تو بشکنم
ميگفتي توي اين دنيا هر چيز محالي ممکن است...باورم نميشد
اما ديگر برايم باور شد
که بهترين آدمها ميتوانند بدترين شوند
و تو که روزي بهترين بودي...ناگهان بدترين شدي...
چه چيز را ميخواهي به رخم بکشي؟
سادگيم را ؟
اما بدان...سادگيم را ساده نگير
باورت کردم...به خيال خامم که تو هم باورم کردي...
با تو دنيايي نقره اي ساختم
با تو نفس کشيدم...
به تو اميد بستم...
چه راحت شکستي و رفتي...
چه بي خيال آتش زدي...اين دل بي درمان را...
چه دير شناختمت،افسوس ميخورم که چرا اينقدر بدبخت وساده بودم...
تو زلاليم را نديدي، به بازيم گرفتي حداقل براي بار آخر منو به بدترين شکل بازي
دادي...
مرا،احساسم را به بازي گرفتي...
من بازيچه نيستم...عروسک هم نيستم،تو به من دروغ گفتي...
دروغي بزرگ که منو دوست داشتي ...
هرگز نمي بخشمت

نوشته شده در دوشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٦ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

----------------------

عشق من بمون

عشق من بمون دلواپسم نذار 
بي تو نمي گذره اين روزو روزگار 
من با تودلخوشم وقتي کنارمي  
وقتي تويارمي دارو ندارمي
 
   
عشق من بمون دلواپسم نذار 
بي تو نمي گذره اين روزو روزگار
عشق من بمون عشق من بمون
عشق من بمون بازبامن بخون
اين ترانه پاک مهربون
من با تودلخوشم وقتي کنارمي
وقتي تويارمي  دارو ندارمي
عشق من بمون دلواپسم نذار 
بي تو نمي گذره اين روزو روزگار
عشق من بمون عشق من بمون
مي دونم نيستم سرپيمونم
مي دونم عشقم شده زندونت
مي دونم عشقم شده زندونت
عشق من بمون دلواپسم نذار
بي تو نمي گذره اين روزو روزگار
من با تودلخوشم وقتي کنارمي
وقتي تويارمي دارو ندارمي
عشق من بمون عشق من بمون
------------------------------------
مي خوام چيکار

اون روزاي رفته رو مي خوام چيکار
اون همه خاطره رومي خوام چيکار
وقتي که ديگه کنارم نباشي
من يه عشق ديگه رو مي خوام چيکار 
زندگي با همه خوبيش مال تو  
من بجزتوديگه هيچي نمي خوام
توبگي ميرم ُپيدام نمي شه
حتي تورويا بازنمي يام
حتي تورويا بازنمي يام
اون روزاي رفته رو مي خوام چيکار
اون همه خاطره رومي خوام چيکار
وقتي که ديگه کنارم نباشي
من يه عشق ديگه رومي خوام چيکار
مي خوام چيکار
توفقط بگوکه ازمن چي مي خواي
هرچي که دلت مي خواد همون مي شم
يه دفعه خاکِ زمين مي شم برات
يه دفعه ابرِتو آسمون مي شم
يه دفعه ابرِتوآسمون
اون روزاي رفته رو مي خوام چيکار    
اون همه خاطره رومي خوام چيکار
 

نوشته شده در جمعه ٢٢ تیر ۱۳۸٦ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

تودرچشم من

جائي نيست که تو درچشم من نباشي ,

جائي نيست که دلم تو رانخواهد,

لحظه اي نيست که دورازتوخوشحال

باشم و گوشه اي نيست که من به ياد تودرآن خلوت نکرده

باشم . پس اي نازنين من!! 

که همه وجودم را فرا گرفته اي , آرام دستهايت را

برروي سينه ام بگذارتا دلم آرام شود واينقدربراي تو
          
بي تابي نکند و به قلبم بگو که هيچ وقت قلبت رااز
          
قلبم جدا نخواهي کرد .

به چشمانم نگاه کن و بگوکه هيچ گاه ازنگاهم دور
          
نخواهي شد و بگذارتا هميشه درشهرچشمانت زندگي کنم .

بگذارتا دلم با آراميدن تو درسينه ام آرام شود
          
زيرا تمام وجودم را تسخيرکرده اي و تمام اعضاي
          
بدن من به تو نيازدارد ونمي تواند دوري تو رابراي
          
لحظه اي تحمل کند .

اي کسيکه مرا درشهرچشمانت اسيرکردي
         
اگر بي وفايم ازروي گفتارم درياب !
         
اگرنامهربانم ازروي رفتارم درک کن !
         
اگر مي خواهي بداني دوستت دارم ازنگاهم مي تواني اين را بداني !
        
اگرفکرمي کني درست نمي گويم قلبم را بشکاف ونظاره گرآن باش !

نوشته شده در شنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٦ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

 دوستت دارم

اميدوارم روزي بتوانم بهترين شعر زندگيم را براي تو بسرايم

و تقديم تو كنم گرچه كه يقيين دارم كه مي داني

نه تنها اشعارم كه تمام هستي ام

وجودم تقديم به توست

تو الهام بخش بهترين ابيات شعرهاي مني

وقتي اولين سلام نخستين ديدار

ملتهب ترين نگاه را به ياد مي آورم

آن زمان كه با نگاهي معصومانه

با لبخندي كودكانه

و با صداقتي شاعرانه

دستهايم را فشردي

و آن زمان را كه شوق هر روز ديدنم

و هر روز ديدنت

آرامم مي كرد ...

آه ! افسوس كه چه زود گذشت !

باور مي كني ؟

باور كن كه لحظه لحظه انديشيدن به تو

حتي با اينهمه فاصله و درد

خون زندگي ،عشق به زندگي ،

عشق به بودن را دررگهايم به جوش مي آورد!

باور كن كه هنوزهم دوست دارم

كودكانه بي پروا صادقانه عاشقانه ديوانه وار

بگويم دوستت دارم

بگويم ازازل تا به ابد

عاشقانه وديوانه وار

دوستت دارم

گرچه گفتن و شنيدنش راازمن دريغ مي كني

مي هراسي

مي گريزي

اما من هنوز هم دوست دارم كه بگويم

دوست دارم ...

نوشته شده در شنبه ٩ تیر ۱۳۸٦ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

بانوی آوازایران  مهستی  درگذشت

  شاید اگر دائم بودی کنارم

  شاید اگر دائم بودی کنارم
یه روز میدیدم که دوست ندارم
می خوام برم که تا ابد بمونم
سخته برای هر دومون میدونم

فکر نکنی دوری و اینجا نیستی
قلب من اونجاست تو تنها نیستی
خودم میرم عکسام ولی تو قابه
میشنوه حرفو ولی بی جوابه

رفتنه من شاید یه امتحانه
واسه شناخت تو تو این زمونه
غصه نخور زندگی رنگارنگه
یه وقتایی دور شدنم قشنگه
مراقبه گلدونه اطلسی باش
یه وقتایی منتظره کسی باش
کسی که چشماش یه کمی روشنه
شاید یه قدری هم شبیهه منه

کسی که چشماش کمی روشنه
شاید یه کمی شبیهه منه

-----------------------------------

 میخونه بی شراب

مثل تموم عالم
حال منم خرابه خرابه خرابه
مثل تموم بختها
بخت منم تو خوابه تو خوابه تو خوابه
سنگ صبورم اینجا
طاقت غم نداره نداره نداره
طاقت اینکه پیشش
گریه کنم نداره نداره نداره
حالی واسم نمونده
دنیا برام سرابه
داد می زنم که ساقی
میخونه بی شرابه

یادی نکردی از من
رسم رفاقت این بود --- رسم رفاقت این نیست
اشکی برام نریختی
عشق و صداقت این بود --- عشق و صداقت این نیست
دشمن راه دورم
دردلم زیاده --- درد دلم زیاده
جاده به جز جدایی
هیچی به من نداده

مثل تموم عالم
حال منم خرابه خرابه خرابه
مثل تموم بختها
بخت منم تو خوابه تو خوابه تو خوابه
سنگ صبورم اینجا
طاقت غم نداره نداره نداره
طاقت اینکه پیشش
گریه کنم نداره نداره نداره
حالی واسم نمونده
دنیا برام سرابه
داد می زنم که ساقی
میخونه بی شرابه

-------------------------------------------

نوشته شده در سه‌شنبه ٥ تیر ۱۳۸٦ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |


من چي ميخوام؟؟

 ميدونيد اينکه حتي من خودم نمي تونم با خودم کناربيام خيلي جالبه
من حتي خودم نمي دونم چي ميخوام ازدنيايي که براخودم ساختم
"ازاطرافيانم"از زندگيم".........
نمي دونم شايدم نمي خوام بدونم که دارم چيکارميکنم ودوروبرم چه خبره
چه اتفاقاتي داره ميافته ويا قراره بيافته
يه جورايي دلم مي خوادازهمه چيزوهمه کس وهمه جا دورباشم
وقتي  دوست عزيزم ازم پرسيد چراانقدردلتنگي وتنها
باورکنيد جوابي نداشتم بدم
چون خودم هنوزنمي دونم
شايدم...
----------------------------------------------------------
بي تو نميخوام ديگه دنيا به كامم باشه
حتي يه لحظه ي خوب در انتظارم باشه
بي تو نمي خوام ديگه تو آسمونا باشم
مي خوام تو قصه زمين تنهاي تنها باشم
بي تو نمي خوام ديگه دوباره پيدا بشم
مجنون و ديوونه و شيدا و ليلا بشم
بي تو نمي خوام ديگه جون تو بدن بمونه
بي تو مي خوام بمي رم بي عذر بي بهونه
بي تو اگه تو خواستي تا آخرش مي مونم
اما بدون عزيزم تويي تو مهربونم
---------------------------------

نوشته شده در یکشنبه ۳ تیر ۱۳۸٦ساعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

paeiz

کوچ غمناک پرستوهاي شاد
درغروبي پرملال وبي صدا
خبرعريوني باغا رو داد

پاييزاومد اين ورپرچين باغ
تا بچينه برگ و بارشاخه ها
کسي ازگل ها نمي گيره سراغ
کسي ازگل ها نمي گيره سراغ

بيا درسوگ دلگيرگل سرخ
بخونيم شعري ازديوان گريه
من وتوزاده ی فصل خزانيم
دو تن پرورده ي دامان گريه

شده ابري توفضاي سينمون
قصه ي بي غمگساري هاي ما
مي دونم پايان نداره بعد ازاين
قصه ي بي برگ وباري هاي ما

پاييزه پاييزعريون
من وتوخسته وگريون

بيا درسوگ دلگيرگل سرخ
بخونيم شعري ازديوان گريه
من وتوزاده ی فصل خزانيم
دو تن پرورده ي دامان گريه


مي نويسم با دل تنگ
روي گلبرگ شقايق
فصل دلتنگي پاييز
فصل غمگيني عاشق

نوشته شده در چهارشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٦ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

 سبب منم که می شکنم
اما حرفی نمیزنم
اگه هیچ کس برام نموند
واسه اینه که سبب منم


کاش بدونی ماتمه دنیام
بی تو فقط گریه می خوام
کی میدونه این حسرتها
چه کرده با روزو شبام

تو زندگیم یه دنیایی
یه کابوسم تورویایی
یه پاییزم توبهاری
من یه مرداب تو دریایی

از این گریه چه میدونی
نه دردمی نه درمونی
به چه امید می خوای باشی
که پیش دردام بمونی

تو زندگیم یه دنیایی
یه کابوسم تورویایی
یه پاییزم توبهاری
من یه مرداب تودریایی

سبب منم که می شکنم
اما حرفی نمیزنم
اگه هیچ کس برام نموند
واسه اینه که سبب منم

سبب منم که می شکنم
اما حرفی نمیزنم
اگه هیچ کس برام نموند
واسه اینه که سبب منم

نوشته شده در جمعه ٢٥ خرداد ۱۳۸٦ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

هرکي اومد تو زندگيم
می بردمش تا آسمون
اون روزمي شدرفيق ما
فرداواسم بلاي جون
نمي شه دستِ عاشق ُبه دست هرکي سپرد
نمي دونم بد مياورد ياچوب سادگيشومي خورد
هرچي که به سرم اومدتقصيرهيچ کسي نبود
هرچي که بودپاي خودم توقصه هام کسي نبود
تقصيرهيچ کسي نبود هرچي که بود بپاي من
فقط توبعد ازاين نيا ميون لحظه هاي من
رفاقتت مال خودت منت نذارروسرمن
اون قصه ها تموم شده ديگه نيا دوروبرم

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٦ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

زيادی خوبی كردم

زيادی خوبی كردم
رفتي نموندي با ما
آخر خط رسيده
دوسم نداري حالا
با رقيبم نشستی
گفتي همين كه هستي
رفتي و بي تفاوت
دل منو شكستي
يه روزي بر ميگردي
وقتي كه خيلي ديره
خيال ميكردي قلبم
بدون تو ميميره
خيال ميكردي هيچوقت
دست تو رونميشه
بازي ديگه تمومه
برو واسه هميشه
دلم گرفته از تو
از عاشقي حرف نزن

آخر قصه ما
نه تو ميموني نه من

نوشته شده در شنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٦ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

خوبی دیگه تموم شده

خوبی دیگه تموم شده
منم مثل خودت بدم
منم می خوام دروغ بگم
منم دو رنگی بلدم

کاری به کارت ندارم قصه ی من گلایه نیست
طعنه به تو نمی زنم طعنه به ماجرا زدم
خوب می دونم که این روزا
یکی دیگه کنارته مبارکه هم واسه تو
هم واسه اون که یارته
بیا و خاطرات تو ،بردار و از اینجا ببر
من یادگاری نمی خوام
نگو که یادگارته ، نگو که یادگارته ، نگو که یادگارته

دستت و خوندم عزیزم
بازی دیگه تموم شده
برو که بی تو پر زدن
این روزا آرزوم شده

می خوام مثل گذشته ها
مهرم و پنهون بکنم
حس می کنم که عاطفم

به پای تو حروم شده
به پای تو حروم شده
به پای تو حروم شده

خوبی دیگه تموم شده
منم مثل خودت بدم
منم می خوام دروغ بگم
منم دو رنگی بلدم

کاری به کارت ندارم قصه ی من گلایه نیست
طعنه به تو نمی زنم طعنه به ماجرا زدم
خوب می دونم که این روزا
یکی دیگه کنارته مبارکه هم واسه تو
هم واسه اون که یارته
بیا و خاطرات تو، بردار و از اینجا ببر
من یادگاری نمی خوام
نگو که یادگارته ، نگو که یادگارته ، نگو که یادگارته

**************************************************
چشم مست

براي چشم مستي مي سرايم شعر تلخم را 
مي دانم كه بايدرفت
چون ديده ام،كوچ غريب دوستان را،
چه غمگين است آهنگ خداحافظ خداحافظ من
از شهرتو بايادتومي روم
و مي دانم كه ازيادم نخواهي رفت ...
دوباره شهري ديگرياري ديگرروزي ديگر
********************************************

نوشته شده در جمعه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٦ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

دنیا رو بد ساختند کسی رو که دوست داری تو را دوست نمی دارد
کسی که تو را دوست دارد تو دوستش نمی داری
اما
کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد
به رسم و آیین هرگز به هم نمی رسید
و این رنج است
.
می دونم که دوستت دارم، تو هم می دونی
می دونم که دوستم داری، تو هم می دونی
نمی تونم به خودم  یا به تو دروغ بگم
نمی تونی به خودت یا به من دروغ بگی
پس فقط؛
رنج می بریم رنج...
بی خبر از تمام آنان که فراموش کرده اند که خدایی هست که می بیند
و دوست می داریم عشقمان را بی آن که از حسد پشت نگاه هرزه ای
حقیر بترسیم... .

نوشته شده در جمعه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٦ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

از تو متشکرم به خاطر همه خاطراتي که تو ذهنم نقش دادي.
از تو متشکرم به خاطر اينکه باعث شدي تا بفهم که دوست داشتن کسي که ديگه
دوستت نداره چقدر احمقانه است .

از تو متشکرم به خاطر لحظه هايي که به من بخشيدي و لحظه هايي که از من
گرفتي.
از تو متشکرم به خاطر اينکه به من ياد دادي که راحت بتونم فراموش کنم ولي به من
ياد ندادي که با فراموش کردن هر چيزي خودم هم به فراموشي سپرده مي شوم .
از تو متشکرم به خاطر اينکه به من فهماندي که دلدادگي دروغه و هر کس از عشق
گفت صددرصد دروغگوي بزرگي خواهد بود .
از تو متشکرم به خاطر اينکه باعث شدي مسير زندگي ام را عوض کنم و با آدمها
همان طور که خودم دوست دارم ، زندگي کنم .
از تو متشکرم به خاطر هر آنچه که من فهميدم بعد از اينکه از تو کلمه خداحافظ را
شنيدم
از تو به خاطر خيلي چيزهاي ديگر هم متشکرم اما مي ترسم که با گفتن آنها تو را از
ياد ببرم ...
 اما اينو بدون :
من هيچ بهانه اي را براي رفتن نمي پذيرفتم و اما تنها دليل من براي رفتن ، اين بود
که خودم را خوب مي شناختم .

 تو منو گذاشتي رفتي توي روزگار وحشي

نوشته شده در دوشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٦ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

شايسته شانه هاي تو نيستم

اما

بگذاربراي ساعتي

سربي سامانم را برشانه هايت بگذارم

و به زبان اشک

غم دوريت رابرايت ترجمه کنم

هرچند من

شايسته شانه هاي تو نيستم...

نوشته شده در چهارشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٦ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

منو ببخش عزیزم شاید سرنوشت ما این بوده که این طوری باشیم

------------------------------------

منو ببخش

كه نديده مي گرفتم
التماس اون نگاه نگرونو
منو ببخش
كه گرفتم جاي دست عاشقتو
دست عشق ديگرونو
لايق عشق بزرگ تو نبودم
خورشيد بانو
غافل ازمعجزه تو شد وجودم
اسير جادوت
منو ببخش كه درخشيدي و من چشمامو بستم
منو بخشيدي و من چشمامو بستم
منو ببخش منو ببخش
منو ببخش منو ببخش
تو به پاي من نشستي و جدا ازتو نشستم
که نياوردي به روم هرجا دلت رو مي شكستم
منو ببخش منو ببخش
منو ببخش منو ببخش

----------------------------------------

حس خوب باتوبودن

حس خوب باتوبودن ديگه بامن آشنانيست
شعرخوب ازتوگفتن ديگه سوغاتيِ من نيست
من همونم كه يه روزي واسه چشمات خونه ساختم
واسه بوسيدن دستات همه زندگيموباختم
توي رودخونه قلبت قايق من رفتني بود
من ازاول مي دونستم قايقم شكستني بود
واسه قلب صدتاعاشق زيرپنجرت مي خوندم
توي هرشهري كه بودي من مسافِرت مي موندم
اگه باروني نباشه واسه ريشه ي درختم
تونيازتومي موندم تابباري روي بختم
قامت خوبوقشنگت شده درمون تب من
سفربي انتهابودواسه قصه شب من
چيزتازه اي ندارم كه به پاي توبريزم
دست خوب مهربوني ياورت باشه عزيزم

نوشته شده در پنجشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸٦ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

گريه کن

گريه کن جداييا ما رو رها نمي کنن
آدما انگاربراي ما دعا نمي کنن
گريه کن حالاحالاازهم بايد جدا باشيم
بشينيم منتظرمعجزه ي خدا باشيم
گريه کن منم دارم مثل تو گريه مي کنم
به خداي آسمونامون گلايه مي کنم...
گريه کن واسه شبايي که بدون هم بوديم
 تنهايي ، براي سنگيني غصه کم بوديم...
گريه کن ، سبک ميشي ، روزاي خوب يادت مياد
گرچه تو تقويمامون نيستن اون روزا زياد
گريه کن براي قولي که بهش عمل نشد 
واسه مشکلاتي که ، بودش و هست و حل نشد
گريه کن واسه همه ، واسه خودت ، براي من
توي باروني ترين ثانيه حرفاتو بزن
گريه کن تا آينه شه ، باز اون چشاي روشنت
واسه موندن لازمه ، فداي گريه کردنت

------------------------------------------------------------------------------------------
بنويس ازسرخط
                                     
بنويس که دلت ديگه به ياداون نيست 
بنويس که بدونه
وقتي نباشه قلبت ازغصه خون نيست
اون که گذاشت ورفت
يه روز سرش به سنگ ميخوره برميگرده
ديگه صداش نکن
بذارخودش بياد دنبالت بگرده
ديگه گريه نکن
آخه اشک تو باعث شادي اونه
ديگه به پاش نسوز
آخه اون واسه تو ديگه دل نمي سوزونه
اگه ميخواست مي موند
حالا که رفته غصه اش رفته زيادم
اگه پيشم مي موند
ميديد جز اون به هيشکي دل نميدادم

نوشته شده در سه‌شنبه ٧ فروردین ۱۳۸٦ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

 راز دل

مي پرسي تورادوست دارم؟

حتي اگر بخواهم پاسخ دهم نمي توانم

مگرمي شود با کلمات،احساس دستها رابيان کرد؟

مگر ممکن است باعبارات شرح داد که آن زمان که با ديدگان پرانديشه و روشن بين

به من مي نگري چه نشاط و لطفي دلم رافرامي گيرد ؟

مي پرسي تو رادوست دارم ؟ مگرواقعا" پاسخ اين سوال رانمي داني ؟

مگرخاموشي من ،رازدلم رابه تو نمي گويد ؟

مگرآه سوزان ازسرنهان خبرنمي دهد ؟

راستي آيا شکوه آميخته به بيم و اميد ،که من هر لحظه هم مي خواهم به زبان آورم

وهم سعي مي کنم که ازدل برلبم نرسد،رازپنهان مرا به تو نمي گويد ؟

عزيز من !چطورنمي بيني که سراپاي من ازعشق به توحکايت مي کند ؟

همه ذرات وجود من با توحديث عشق مي گويند ،بجز زبانم که خاموش است

 ********************************************

ندانستم

ندانستم که من کيستم...

ولي دانستم توکي هستي...

ندانستم که عاشق کيست...

 ولي دانستم عشق چيست...

احساس نکردم شب روزميگذرد...

ولي احساس کردم تويي که ميگذري...

چشمانم به روشنايي جوابي نمي گفت...

چشمانم تو راجواب گفت...

دست هايم رابازخواهم گذاشت تا تورادرآغوش بگيرم...

قلبم را خواهم بست تا هيچ کس ديگري وارد آن نشود...

چشمانم راخواهم بست تاتصويري غيرازتودرآن نقش نگيرد...

زبانم راخواهم بست تا بستن درهاي بسته را نگوييم...

گوش هايم راخوام بست تا صداي عشق از ان بيرو نرود...

نگاهم رابازخواهم گذاشت تا عشق راهميشه ببينم...

احساس نکردم تکه آينه عشق درقلبم فرو رفت...

احساس نکردم سم عشق وجودم رافرا گرفت...

احساس نکردم روزي خواهم شکست...

روزي خواهم گريست...

روزي خواهم رفت به آن طرف آينه...

آينه اي که تکه اش درقلبم است...

ونورزندگي من ...

وتوان زندگي ام...

ندانستم زمستان کي گذشت...

ندانستم بهارآمد...

ندانستم بهارهم دارد مي رود...

فقط دانستم اين ما هستيم که مانده ايم و گذشتن ها رو تماشا ميکنيم...

تماشا ميکنيم و براي روزهاي که بر نمي گردند اشک ميريزيم...

ندانستم زندگي چيست...بلکه دانستم زندگي کردن چيست...

ندانستم دستانم به هم  ميرسند... دانستم دستانم به تو نمي رسند...

نگاهم تورانخواهد ديد...قلبم تورا خواهد ديد...

بعد ازهمه ندانسته هايم...

دانستم که دوست داشتن تو است که تا آخرعمر خواهد ماند...ومن دوست دارم تو...

و دانستم که عشقم براي تو است...

ومن عشق تو...

نوشته شده در چهارشنبه ۱ فروردین ۱۳۸٦ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

من می دونم که با یکی دیگه داری حرف می زنی
یه روز جوابمو دیدی ، یه روز منو پس می زنی
یه روز منو پس می زنی


به من میگی دوستم داری ، امّا نگاهت به اونه
میگی فقط منو داری ، امّا هنوزم با اونی
امّا هنوزم با اونی

من میدونم که عشق من برای تو یه بازیه
بیا به من رحمی بکن ، مگه دل اسباب بازیه
من می دونم که تو همش از رو هوس حرف می زنی
یه روز به من دونه میدی یه روز به من سنگ می زنی
یه روز به من سنگ می زنی

من می دونم که با یکی دیگه داری حرف می زنی
یه روز جوابمو دیدی ، یه روز منو پس می زنی
یه روز منو پس می زنی

به من میگی دوستم داری ، امّا نگاهت به اونه
میگی فقط منو داری ، امّا هنوزم با اونی
امّا هنوزم با اونی

نوشته شده در دوشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٥ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

خلوت شب

من تورادرخلوت شب هاي عشاق مي جويم
تورادرترنم باران بهاري كه دلنشين ترين نغمه حيات است مي بينم
من تورادرسوسوي ستارگان دوردست
كه آسمان شب رابه زيبائي مي كشاندمي جويم
تورادررويش يك جوانه،درموج درياهاي خروشان
درتپيدن يك قلب عاشق ودرصداي يك نفس كه درآخرين لحظات به اميد ماندن مي تازد،مي جويم...
**************************************************

مث آينه شکستم

مث آينه شکستم ،تونديدي
صداي شکستنم رونشنيدي
يادته بهت مي گفتم نمي موني
ديدي آخرش به حرف من رسيدي
پيچکاي باغچه مون خشک شدوپژمرد
خاطرات ما روتوي قصه ها برد
دلي که حتي به حرفاي تو خوش بود
ديدي آخرش چه جورتودست تو مُرد
منودادي به بهانه ،به يه حرف عاشقانه
چه فروختي منوآسون ،زيرقيمت هيچ وارزون
آروم آروم بازي بازي ، زندگيم دادي به بازي
ما که باختيم و تموم شد ،الهي خودت نبازي
تونبودي،تونديدي،بغض وهق هق نشنيدي
واسه بودن تو موندم ، توچه بي خيال پريدي
رفتي و زدي شکستي ، گلدون اقاقيا رو
چه کنم با باغ بي گل ، باغ سردبي بهارو....
 ****************************************

شب را دوست دارم

شب رادوست دارم!چون ديگررهگذري ازکوچه پس کوچه هاي شهرم نمي گذرد
تاسرگرداني مراببيند.چون انتهارانمي بينم.تا براي رسيدن به آن اشتيا قي
نداشته باشم شب رادوست دارم چون ديگرهيچ عابري از دوراشک هاي يخ زده ام
را در گوشه ي چشمان بي فروغم نمي بيند شب را دوست دارم : چرا که اولين بار تو
را در شب يافتم از شب مي ترسم : تو را در شب از دست دادم. ازشب متنفرم ، به
اندازه ي تمام عشق هاي دروغين با آفتاب قهرم ،چرا شبها به ديدارم نمي آيد؟
*****************************************************

نوشته شده در شنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٥ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

         دوستت خواهم داشت 

به همين واژه ي تبدارقسم دوستت خواهم داشت
به همين قلب گرفتارقسم دوستت خواهم داشت
به دل خسته وُبيمارقسم دوستت خواهم داشت
به توولحظه ي ديدارقسم دوستت خواهم داشت
به همين حسرت بسيارقسم دوستت خواهم داشت
به عيارتوبه معيارقسم دوستت خواهم داشت
به گُلِ سايه ي ديوارقسم دوستت خواهم داشت
به همين لحظه ي اقرارقسم دوستت خواهم داشت
به توآري،به توبسيارقسم دوستت خواهم داشت
*****************************************

         اي دل

اي دل تنها چيه چشم انتظاري
بازيه لحظه يه دم آروم نداري
مثل زمستون توحسرت بهاري
بازعشقت خيمه زد روخونم
بازيادت آتيش زدبه اشيونم
بازبي توبايد تنهابمونم
بياسكوت لبهام هنوزحرمت خونست
پرنده ي دلم من هنوزبي آشيونست
بياپرازاميدهنوزاين دل خسته
هنوزبه پاي چشم وپاي عشقت نشسته
توي آسمون دنياهركسي ستاره داره
چراوقتي نوبت ماست آسمون جايي نداره
واسه من تنهايي درده
دردهيچكس ونداشتن
هرگل پژمرده اي روتوكويركاشته
ديگه باوركردم كه بايدتنها بمونم
تا دم لحظه مرگ شعرتنهايي بخونم
بياسكوت لبهام هنوزحرمت خونست
پرنده دلم هنوزبي آشيونست
بياپرازاميدهنوزاين دل خسته
هنوزبه پاي چشم وپاي عشقت نشسته
****************************************************

نوشته شده در جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۸٥ساعت ۳:٤٧ ‎ق.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

سوگند
به چشماي توسوگند
که عشقت واسه من رنگ جنونه
به چشماي توسوگند
که عشقت مثل آتيشه توقلبم مثل خونه
اگه يارتو باشم با اين دستاي خسته ام
واسه تولونه ميسازم توهمين قلب شکسته ام
به چشماي توسوگند به چشماي تو سوگند
من اونقدرپرعشقم
من اونقدرپردردم
که عاشقاي دنيانميرسن به گردم
آخ ديگه خواب توچشام نيست
اميدي تو نگام نيست
پرازدردم و اي واي
که يه درمون سررام نيست
يه درمون سررام نيست
به چشماي توسوگند
که عشقت واسه من رنگ جنونه
به چشماي توسوگند
که عشقت مثل آتيشه توقلبم مثل خونه
به چشماي توسوگند به چشماي توسوگند
تو که نيستي خيال کن که ديگه
هيچکي باهام نيست
ديگه هيچي تواين زندگي
اونجورکه ميخوام نيست
من ازغم مينويسم مينويسم که بخوني
من ازدل مينويسم که غم عشقو بدوني
توازحال يه عاشق آخه هيچي نمي دوني
نمي دوني نمي دوني
به چشماي توسوگند
که عشقت واسه من رنگ جنونه
که عشقت مثل آتيشه تو قلبم مثل خونه
به چشماي تو سوگند به چشماي توسوگند
من اونقدرپرعشقم
من اونقدرپردردم
که عاشقاي دنيا نميرسن به گردم
آخ ديگه خواب توچشام نيست
اميدي تو نگام نيست
پرازدردم و اي واي
که يه درمون سررام نيست
يه درمون سررام نيست
به چشماي تو سوگند
که عشقت واسه من رنگ جنونه
که عشقت مثل آتيشه تو قلبم مثل خونه
به چشماي تو سوگند به چشماي تو سوگند
تو که نيستي خيال کن که ديگه
هيچکي باهام نيست
ديگه هيچي تو اين زندگي
اونجورکه ميخوام نيست
من ازغم مينويسم مينويسم که بخوني
من از دل مينويسم که غم عشقو بدوني
تو ازحال يه عاشق آخه هيچي نمي دوني
نمي دوني نمي دوني
به چشماي توسوگند
که عشقت واسه من رنگ جنونه
که عشقت مثل آتيشه توقلبم مثل خونه
به چشماي تو سوگند به چشماي توسوگند
به چشماي تو سوگند که ديدنت واسم آخر جنون

*************************************************

تويه خورشيد شکسته، من زمين بندوخسته
بي حرارت وجودت،توي بُهْت غم نشسته
منه ديوونه ي عاشق،به خيالم توخدايي
همه شب بيدارمي موندم،که تو با سحربيايي
من مي خواستم توي رگ هام،معني زندگي باشي
به تن خسته ي عاشق، نورآرزو بپاشي
واسه توفرقي نمي کرد، بودن ونبودن من
پاي خستَمو نديدي،لحظه ي تلخ شکستن
توهنوزتوُآسموني،من زمينم که اسيرم
من بازم درانتظارم،که نفس ازتوبگيرم
توغريبه، من يه عاشق،که برات دل نگرونه
فاصله بين منوتو،اززمين تاآسمونه
روزاي خوب گذشته،کاشکي برمي گشت دوباره
شباي سرد جدايي، بازمي شد پرازستاره
کاش مي ديدم که نگاهت،پُرعشقه،مهربونه
از لب تومي شنيدم،غزلاي عاشقونه
تن من پُرازشکايت،دل من پُرازحکايت
من مي خواستم باتوباشم، برسم تا بي نهايت...
توهنوزتوُ آسموني،من زمينم که اسيرم
من بازم درانتظارم،که نفس ازتوبگيرم.

نوشته شده در دوشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٥ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

یه روزی

یه روزي قدرموميدوني که ديره روزي که کسي سراغت نمي گيره
يه روزي ميدوني من کي وچي بودم روزي که ازنبودنم غصه ت مي گيره
باشه خوبم ازکنارت ساده ميرم باوجود اين که ميدونم مي ميرم
به خدا قدرمو ميدوني يه روزي،روزي که ازتوجداميشه مسيرم
قدرمو ميدوني يه روزيادم ميفتي شب وروز
صدام توگوشت ميپيچه مثل يه آه سينه سوز
 حسرت يک لحظه نگام دل تنگ ميشي بدجوربرام
اون روزا دورنيست به خداحتي به خوابت نمي ياد
يه روزي قدرموميدوني که ديره اسم من ازتوي لحظه هات نمي ره
ديگه نيستم اون شباي پرستاره وقتي که دلت بهونمو ميگيره
اما اون روزوخدا کنه نباشي نشنوم ازرفتن من غصه داري
من مي بينم اون شبايي روکه ديگه واسه گريه شونه هاموکم مياري

******************************************************************************
جدايي
اي کوه پرغرورمن سنگ صبورتومنم
اي لحظه سازعاشقي عاشق باتوبودنم
پس بده عشقمو تابرم من واسه جدايي حاضرم
که من تنها،توبي دردي چراخون به دلم کردي؟
يه زندگي فداي توشد فداي لحظه هاي توشد
بذاربرم فراموشت کنم عزيزم
مي خوام برم شايد بتونم تو خاطرت زنده بمونم
تا ترک آغوشت کنم عزيزم
دل من ديگه تورولايق عشق نمي دونه
دل من خسته شده نمي کشه نمي تونه
تويه خوابي تمومش کن بذارواسه چشاي من
ازاين راه پرازچاله ديگه بريده پاي من

نوشته شده در پنجشنبه ۳ اسفند ۱۳۸٥ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

دلم مي خواست من باشم و تو با يک دنياي خالي اما نميشه
من الان بيش از هر زماني اون دلي که بهم دادي تو قلبم حس مي کنم
مي دونم که اگه نشد باهم باشيم قلبامون هنوز باهمه
امشب اگه تنهام اما ضربان قلبتو توي دلم احساس مي کنم
اگه نيستي باهم اشک بريزيم...
اگه هر شب از شوق بودن با تو خوابم نمي برد
امشب از درد جدايي و غم نبودنت نمي تونم بخوابم
الان به ياده لحظه آخر افتادم
تازه فهميدم که ديگه هرگز اون صدا رو نمي شنوم.اشک ريختم.
اما چيزي عوض نشد!
من موندم با يک جاده بي انتها که از اين به بعد کسي رو براي همراهي
ندارم اما چاره اي جز تحمل نداشتم امشب چه طولاني شده
زندگي با من چي کار کرد...
مي دونم که الان داري به من فکر مي کني با همه وجود حست مي کنم
مي دونم که تو هم منو حس مي کني
ما که توقع زيادي نداشتيم
کاش بودي و مي ديدي که بدون تو دليلي براي ادامه ندارم
ساعت ها از لحظه آخره با هم بودنمون گذشته اما من انگار
تو اون لحظه متوقف شدم چقدر دلم برات تنگ شده...
اين بار تو نيستي که برات از دل تنگيام بگم...
ستاره دلتنگي هاي منم امشب تو آسمون گم شده
من دعا مي کنم تو هم دستاتو بالا بگير تا دعامون بر آورده بشه
مي خوام از خدا بخواهم که به هر دومون کمک کنه
مي دونم که داري اشک ميريزي منم با تو اشک ميريزم
دوستت دارم براي هميشه مي دونم که توهم تا آخرين لحظه دوستم
خواهي داشت
ميخوام برم و با همه اين چيزايي که اتفاق افتاد
باز از فردا با سکوت و دل شکستم يک زندگي بي دليلو شروع کنم
برو تا کم کم بتوني باور کني که هميشه هرچي تو زندگي
دوست داشته باشي بهش نميرسي برام سخته
اما بايد بگم...
خداحافظ زيباترين لحظه هاي زندگي من.

نوشته شده در چهارشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٥ساعت ٦:۱۸ ‎ق.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

قسم
 توروبه قيمت جون به همين يه لقمه نون
 توروبه ماه آسمون به عاشقاي بي نشون
 توروبه حرمت چشات به همه ي مقدسات
 توروبه خودخدابه هق هق شبونه ها
 قسمت مي دم قسمت مي دم قسمت مي دم
 قسمت مي دم ازعشقم نگذزي قسمت مي دم كه ازاينجانري
 تواگه بخواي فقط بايك نگاه من برات خورشيدُآتيش مي زنم
 يه روزي دلم اگه تورونخوادمن اونوازتوسينه مي كنم
 توروبه خودخدابه تموم اين شباتوروجون رازقي به نوازعاشقي
 قسمت مي دم

*************************************************
 مي‌ميرم برات
 مي‌ميرم برات نمي‌دونستي مي‌ميرم بي تو بدون چشات
 رفتي از برم نميدونستي که دلم بسته به ساز صدات
 آرزومه که مي‌دونستي که من مي‌ميرم برات مي‌ميرم برات
 عاشقم هنوزنمي خواستي كه بموني وبسوزي به سازدلم
 گفتي من ميرم تومي خواستي بري تافرداباورخوشگلم
 بروراهي نيست تافرداباورخوشگلم بروخوشگلم
 سفرت بخيراگه ميري ازاينجاتك وتنهاتايه شهردور
 بروكه رفتن بدون مامي رسه به يه دنيانور
 سفرت بخيربروگرشكستي زمن مي توني دوباره بساز
 ازدلي شكسته نااميدوخسته توبازبرو
 نمي‌خوام بياي نمي‌خوام ميون ِ تاريکي من تو حروم بشي
 نمي‌خوام ازت نمي‌خوام مثل ِيه شمع بسوزي برام تا تموم بشي
 برو تا بزرگي مي‌خوام که فقط آرزوم بشي
 آرزوم بشي
*************************************************

 تونمي دوني 
 تونمي دوني من چي کشيدم وقتي که گفتي تورونمي خوام
 باورندارم که ديگه نيستي حالا تورفتي من اينجاتنهام
 يه شاخه بودويه قصه تلخ وقتي که گفتي تورونمي خوام
 خيال مي کردم مي خواي بترسم شايدهنوزباورنکردم
 چشماي گريون دستاي خسته دوري چشمات منوشکسته
 رنگ اون چشات چشماي سيات زنجيردلت دستاموبسته
 شايديه حسودچشممون زده بگوکي ماروتنهايي ديده
 ولي مي دونم توآسموناقصه ي مارويکي شنيده
 توباورنکن هرکي بهت گفت پيشت مي مونم پيشت مي مونم
 باورندارم که ديگه نيستي تاته دنياازتومي خونم
**********************************************************

نوشته شده در یکشنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸٥ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

ياورم شدي وقتي تو تنهايي مي سوختم ...
    
توبامني هرجابرم مهرتو بند جونمه عشقت نميره ازسرم
تو پوست و استخونمه ...
يه دم اگه نبينمت يه دنيا دلتنگت ميشم نگاه دريايي تو آبيه روي آتيشم
واست دلم واست تنم واست تمام زندگيم از تو دوباره من شدم
با تو تموم شد خستگيم ...
نم نم بارون چشمام گواه عشق پاکمه همنفس قسمت من
دوستت دارم يه عالمه
قشنگترين خاطره هام با تو وازتو گفتنه آرامش وجود من صداي تو شنفتنه

*****************************************

يک لحظه خوبي به من بده ...
   
از تمومه دنياو دارو ندارش شونه هاتو کم دارم براي بارش
زخمي خنجرزهرآگين يارم تو که تازه اومدي تنها نذارم
به چشام خوب خيره شو ببين چه پيرم منو درياب خوبه من دارم ميميرم
ديگه حتي نايي نيست براي گفتن خيلي وقته تو سکوت غم اسيرم
يک لحظه خوبي به من بده از من بگير روح و تنم
براي يک لحظه خوشي به هر دري در ميزنم
برگردون عمر رفتمو حتي واسه يه ثانيه
دلخوش کنم حتي دروغ از من مگه چي باقيه
غربتم رو آشنايي کن بهارم روزامو درياب عزيز دور شد قطارم
تنها يک ثانيه عاشقي به جز اين هيچ توقعي از اين روزا ندارم !

*******************************

ميخوام ببينمت

* ميخوام ببينمت ولي فاصله ازمن تا خداست
* خودم هزارويک طرف همه حواسم به شماست
* وقتي نمي بينم توروچشماموواسه کي بخوام
* نفس برام سمي مي شه هوا روواسه کي بخوام
* يه جورواقعي توروحس مي کنم توي تنم
* به جون توبدون توديگه دارم دق مي کنم
* صورت ماه توعزيز ديواراي خونه شده
* هرکي ميبينتم ميگه طفلکي ديوونه شده!

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٥ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

تويي که وجود مني دوستت دارم...مي پرستمت....

ميخوام تا ابد با تو باشم...برام فرق نميکنه کجا باشم فقط با تو باشم...

برام فرق نميکنه چي داشته باشم...فقط با تو باشم...

برام فرق نميکنه که ديگران چي ميگن .. فقط با تو باشم...

برام فرق نميکنه چي دوست دارم... فقط اوون چيزي که تو دوست داري...

برام فرق نميکنه بگم يا نگم....فقط تو بگو....

************************************

     دلم گرفت

دلم گرفت اي همنفس پرم شکست تو اين قفس

 

تو اين غبار تو اين سکوت

 

چه بي صدا نفس نفس.......

 

از اين نامهربونيها دارم از غصه ميميرم

 

رفيق روز تنهايي يه روز دستا تو ميگيرم....

 

تو اين شب.....

 

گريه ميتوني پناهه هق هقم باشي

 

تو اي همزاد هم خونه چي ميشه عاشقم باشي

 

دوباره من دوباره تو دوباره عشق دوباره ما............

 

دو همنفس دو همزبون دو همسفر دو همصدا .......

 

تو اي پايان تنهايي پناه اخر من باش تو اين شب مرگي پاييز

 

بهار باور من باش...

 

بزار با مشرق چشمات شبم روشن ترين باشه.........

 

ميخوام ايينه ي خونه با چشمات همنشين باشه

 

دلم گرفت اي همنفس پرم شکست تو اين قفس

 

تو اين غبار تو اين سکوت چه بي صدا نفس نفس.............. 

 

غروب غم ها و طلوع شاديها رو براتون ارزومندم........ 

  *********************************

   دلم براي کسي تنگ است

دلم براي کسي تنگ است

که طلوع عشق را به قلب من هديه مي دهد

دلم براي کسي تنگ است

که با زيبايي کلا مش مرا در عشقش غرق مي کند 

دلم براي کسي تنگ است

که تنم آغوشش را مي طلبد

دلم براي کسي تنگ است

که قلب من براي داشتنش عمرها صبر مي کند

*********************************

نوشته شده در پنجشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٥ساعت ٢:۱٢ ‎ق.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

یه وقتها بعضی چیزها واسه آدم چه قدر خاطره میزاره . خیلی . مثل این دوستت دارمها .....
د و س ت ت د ا ر م .....
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌

******************************************************

نوشته شده در پنجشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٥ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

یکی بود یکی نبود

اونی که نبود تو بودی و اونی که بود من بودم

یکی داشت و یکی نداشت

اونی که داشت تو بودی و اونی که تورو نداشت من بودم

یکی خواست یکی نخواست

اونی که خواست تو بودی و اونی که بی تو بودن را نخواست من بودم

یکی آورد یکی نیاورد

اونی که آورد تو بودی و اونی که جز تو به هیچ کس ایمان نیاورد من بودم

یکی برد یکی باخت

اونی که برد تو بودی و اونی که دل به تو باخت من بودم

یکی گفت و یکی نگفت:

اونی که گفت تو بودی و اونی که دوست دارم را به هیچ کس جز تو نگفت من بودم

یکی ماند و یکی نماند

اونی که ماند تو بودی و اونی که بدون تو نماند من بودم.

نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٥ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

ما اتفاقی به دنیا می یاییم .... اتفاقی عاشق میشیم ، اتفاقی همدیگرو له می کنیم
اتفاقی مثل یه ته مونده سیگار همدیگرو لگد مال می کنیم ، اتفاقی همدیگرو می شکونیم ،
اتفاقی به همدیگه تهمت می زنیم ، اتفاقی همدیگرو می بینیم، اتفاقی همدیگرو نمی بینیم ،
اتفاقی دروغ می گیم ، اتفاقی راست می گیم ، اتفاقی مریض می شیم ،
اتفاقی سر مسیر هم سبز می شیم ، اتفاقی از چراغ قرمز رد میشیم ،
اتفاقی ، خیلی اتفاقی تیشه به ریشه هم می زنیم ،
خیلی اتفاقی برای هم خاطره می شیم و
اتفاقی همدیگه رو تنها میذازیم


میبینی .. چه اتفاقی زندگی میکنیم....

نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٥ساعت ۳:۳۱ ‎ق.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

هر چی میخوام برات بگم قصه دلواپسیه         هر چی نثارت بکنم یه آسمون بی کسیه  

    قصه تو                         قصه من                    قصه عاشق بودنه

حرفای ما هر کلمه اش ازعاشقی سرودنه

نمی دونم یادت میاد روزایی که غصه نبود

حیف که همیشه این روزا خاطره میشه خیلی زود

یادش بخیرزمانی که شعرای من مال تو بود

دست من ازتومی نوشت قلب من ازتو می سرود 

اما دیگه فاصله ها چیزی برامون جا نذاشت

انگار نمیشه دوربودو پیش کسی دل جا گذاشت

شاید اینم یه قصه بود

که قهرماناش ما بودیم

ما که به غیرازدل خوش

دنبال چیزی نبودیم

حالا دیگه تو فال تونشونی ازعاشقی نیست

اماهنوزمیگم عشق چیزی همیشه موندنیست

نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٥ساعت ۳:٢٩ ‎ق.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

بروبزاربسوزم با بی کسی هام

بروبزاربمونن دلواپسی هام

هیچی نپرس،فقط برو

ولی فراموشم نکن

اگه یه روزورق زدی

دفترخاطراتتو

یادت بیاد قلب منو

میشینه چشم به راه تو

نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٥ساعت ۳:٢٤ ‎ق.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

زندگي عشق است ...

عشق افسانه نيست ...

آنکه عشق را آفريد ديوانه نيست ...

 عشق آن نيست که در کنارش باشي ...

 عشق آن است...

که همواره به يادش باشي

نوشته شده در دوشنبه ٩ بهمن ۱۳۸٥ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

اگرمعجزه اي رخ بدهد وزمان به عقب برگردد

به دنيا قول خواهم داد چشم هايم را تا آخرين روز حياتم روي هم بگذارم

مي داني چرا ؟

مي ترسم يك لحظه غفلت كنم ، دوباره توراببينم و يك عمرگرفتارت شوم !!

تقديم به بهترينم كسي كه مثل هيچكس نيست

--------------------------------------------------------------------------- 

به قلب پاکت می نویسم

قصه عشق راتا بدانی

صداقتی که درچشمان تو دیدم

عاشقم کرد

و عاشقانه فریاد می زنم

دوستت دارم

------------------------------------------------------------------------

اگر روزي بيايد كه تمام بافت هاي بدنم را از من
جدا سازند وبا آن طنابي بسازند و با آن طناب مرا

به دار آويزند و جسدم را بر روي سنگهاي بيابان

بكشند و هر تكه گوشتم به هر خاري وهر خاري

به نوك كلاغي و هر كلاغي به دياري باز هم

فرياد خواهم كشيد كه من يكي را دوست دارم آن

هم تويي ......

نوشته شده در دوشنبه ٩ بهمن ۱۳۸٥ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

امروز واقعا باورم شدكه تو به قلب اسمان رفته اي  چرا؟؟؟؟

من اینجا خیلی غریبم غریب

هدف من وصال بود نه خیال من در تب التهابی می سوختم

که مرا به درگاه بندگی او می برد

و تو ندانستی

ولی بدان غم بی تو بودن بهتر از این خوشی زود گذر است

تو مرا نشناختی با من بودی اما بیگانه

حرفهایم در در قلب تو

مثل برفی بود بر روی بام در حال ذوب شدن

به اسمان مینگرم و به ستارگانی گرم و با محبت

و همین فصه رفتن تو را اسان میکند

دیگر دلم نمیگیرد ...

هیچ نمیگوید....

زیرا روزی که گفتی شور زندگی را در چشمانم بخوان

فهمیدم گاهی چشم ها هم دروغ میگویند

نوشته شده در یکشنبه ۸ بهمن ۱۳۸٥ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |

می دونی....

می دونی به چی فکر میکنم... نه نمی دونی...دارم به تو فکر می کنم...

 که بعد این همه مدت

از تو چی نصیب من شد...نه دلت نه عشقت.... نه خودت ...

تنها از تو غمت نصیب من شد.ببین غمت چقدر با وفاست

تو حتی نتونستی اینو بفهمی

حقا که غمت از تو وفا دار تر است...

نوشته شده در یکشنبه ۸ بهمن ۱۳۸٥ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |


بگذرزمن ای آشناچون ازتومن دیگرگذشتم
دیگرتوهم بیگانه شوچون دیگران باسرگذشتم
می خواهم عشقت دردل بمیردمی خواهم تادرسریادت پایان گیرد
هرعشقی می میردخاموشی می گیردعشق تونمی میرد
باورکن بعد ازتودیگری درقلبم جایت رانمی گیرد

نوشته شده در یکشنبه ۸ بهمن ۱۳۸٥ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ توسط تنهاترین ... نظرات () |


Design By : Night Skin